اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت هشتاد و یک :
چند ضربه به در نواخت و همان وقت صدای مردی جوان از سالن مجاور به گوش رسید که با صدایی نسبتا بلند گفت:
- من اینجام بچه ها، بیایین تو سالن خیاطی
نگاه هر دو کمی دورتر از آن اتاق دربسته، به مرد جوانی افتاد که ظاهرا پارسا میشناختش. دستی از دور برایش تکان داد و همراه باران راهش را سمت او کج کرد. سالن خیاطی بزرگ و دلباز بود . با پنجره های سرتاسری بلند و دیوارهای استخوانی رنگی که با عکسهای Ø

لطفا صبر کنید...

شادان
1واای که چقد باران بی انصافه .. خب گناه داره پارسا آبروشو میبری اینجوری که ..